تبليغاتX
پسر تنها


پسر تنها

هر قطره اشک امضای خداست , پای چشمهايی که آسمان در آنها خلاصه شده

این گریه نیست

سهم من از درده

سهم من از بغض نگاه تو

خواستم بیام اما دیگه دورم

از تو و قلب بی گناهت

خیلی پشیمونم حلالم کن

با عشق تو بدجوری غریبه ام

خیلی واسه جبرانشون دیره

این حقمه خیلی خطا کردم

سزای من این تنهاییه

سزای من اینه که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم

سزای من اینه که جلوی چشات تمام خاطراتو پر پر کنم

خط خطی شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 0:12 به قلم پسر تنها| |

واسه اینکه از تو دورم 

واسه کشتن غرورم

حرمتا شکسته شد

پیمان ها ...

واسه ی چشای خیسم

به تو مدیونم !

اینکه از غم مینویسم

به تو مدیونم

اینکه بی جون و سردم

اینکه بی روح و زردم

پی ِ آرامشی که بردیو من دنبالش میگردم

آره به تو مدیونم ...

به تو مدیونم که غرورم عین شیشه شکسته شد

دلم واسه همیشه کشته شد

میبینی بغض عمیق و غمگین صدام ...

کم آوردی و رفتی اول راه

به تو مدیونم عزیزم

واسه این حال مریضم

اگه مثه یه برج سنگی دارم میریزم جلوی چشم همه

به تو مدیونم و دیّنمو ادا میکنم حتما

نشونت میدم که دارم چه رنجی میکشم

واسه اینکه تو خجالت محبتات نمونم

جونمم میدم و میبینی پای حرفمم میمونم

i HATE ME , Will i die sooner?

خط خطی شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 0:34 به قلم پسر تنها| |

یه مدتی نبودم

خوب آخه کل هاردم سر یه اشتباه کوچیک پرید

الان هم از کافی نت آن هستم  ...

بیخیال که چه اتفاقات چالش برانگیزی سرم اومده که هنوز باورم نمیشه ...

خدا یه بار هم شده میخوام باهات درد و دل کنم

نمیشه منو تو آغوش گرمت بگیری تا آرامش بگیرم

این زمین خیلی بده .. بد بد بد

بعد از یه عمر تنهایی و غم و اسیری

میخوام رها باشم

دلسا

نمیدونم به کسی مدیونم که دارم تاوانشو پس میدم !

آره .. من خیلی مسخرم

میبینی چقدر سرد و بی روح شدم

شاید هنوز به تو مدیونم

مدیون محبتات که هیچ وقت نتونستم جبرانشون کنم

سارا برام یه پست خصوصی گذاشته بود

وقتی خوندم تازه فهمیدم درد من شاید کمتره و من خوشبخترم!

Dady جان !

میدونی که میخوام چی بگم

وقتی من داشتم میسوختم ، شما ..

از حق خودم هم بگذرم از حق .... بیخیال !

این رزوها میگذرد و تمام میشود

اما تلخ و سخت

فنجان خالی قهوه پر از اشک میشود

تا که یاد آورِ زمان از دست رفته باشد

خط خطی شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 13:16 به قلم پسر تنها| |

من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم

 ریشه های ما به آب

 شاخه های ما به آفتاب می رسد.

 ما دوباره سبز می شویم...

 «قیصر امین‌پور»


خط خطی شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:45 به قلم پسر تنها| |


می گویم از قضا و قدر واهمه دارم.

من از تقدیر می ترسم و از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است.

من فصل آینده را بلد نیستم

از صفحه های فردا بی خبرم.

نمی دانم در خط های بعدی چه خواهد نوشت.

می گویم : کاش قلم در دست خودم بود, کاش خودم می نوشتم.

فرشته ای به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد.

می گوید:بنویس.....

دعایت را بنویس وذکرت را.........

هرچه می خواهی بنویس که دعایت همان سرنوشت توست.

و جز آنچه می اندیشی سرنوشت دیگری نیست.

تقدیرت آن است که پیش تر خود نوشته ای.

شب است و قلم در دست من........


مگه تقصیر منه ...

گناهم چیه ؟

چرا باید از اینکه عاشقت بودم پشیمون باشم

انگار همه چیز بهونه ای بیش نبود

چقدر از عشق و عاشقی بگم

اینقدر غمم زیاد هست که دارم دِق میکنم

ازش گذشتم و اینو ثابت کردم

چقدر غرورمُ زیر پا گذاشتمو دم نزدم !

صبرم تموم شده

شاید یه روزی همه رو غافلگیر کردم

مثه وقتی که عاشق شدم و همه تعجب کردن !

 

خط خطی شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:32 به قلم پسر تنها| |

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود           

                                خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!


خسته و درمونده از همه جا ...

چرا زخم دلمو بیشتر میکنی ...؟

از خودم خسته شدم

اینکه مجنون به لیلا میرسه هنوز برام یه سئواله ؟!

آخه میدونی خیلی آرزوها تو دلم بود ..

انگار مردم دوست ندارن عاشقا رو با هم یه جا ببینن

میگن مجنون و لیلا هرگز به هم نمیرسن

هم چیز شده دروغ

همه بد شدن

چیزیو که خوب بلدن بی وفاییه

من فکر میکردم من و عشقم همیشه با هم میمونیم

میخواستم به همه ثابت کنم که ما میتونیم

میخواستم قلبشو برام کلبه کنه

جنونشو به رُخم بکشه

من ازش رویامو میخواستم

نمیخوام بدونم که سرنوشت با ما چی جوری بازی میکنه

میخواستم افسانه بشیم

چیزی که منو راضی میکرد٬

اون همونی بود که میتونست قصه ها رو عوض کنه

شاید اگه به هم میرسیدیم ...

خط خطی شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:17 به قلم پسر تنها| |


تنها تر از همیشه اینجا نشستم

توی این لحظه مثل  غریبه ای که دنبال شهرش می گرده دارم توی شلوغی های لحظه هام

پرسه می زنم

نگاه های سرد و بی فایده . . . و التماس های پنهونی دلم

که به هیچ جایی نمی رسوندم

جز همین گوشه ی اتاقم که حس می کنم اینجا هم مال من نیست

هیچ چیز برای من نیست

حتی دلسوزی های پدر و مادر

حتی خدانگهدار گفتن ها

حتی همین نوشتن ها

 یا همین مواظب خودت باش

یاد گرفتم که دیگه هیچی نخوام

هیچی از هیشکی

حتی دعا نکنم

تصمیم گرفتم یه کاری کنم

همین روزا

می خوام نباشم٬برای همیشه٬فرصت زنده موندن خیلی کمه

 تا یه عده  خوشحال بشن

یه عده راضی بشن

یه عده دست از سرم بر دارند

یه عده دیگه مجبور نباشن نقش بازی کنند

یه عده دیگه زورکی نخندند

تو هم خوشبخت باشی مثل همه

این از همه چیز مهم تره

گلایه ای نیست

آرزوم همینه

هر جا باشی

 

خط خطی شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:43 به قلم پسر تنها| |

می دانم که
همه ی حر فهايم تکراريست
مثل کوبيدن بر دری بسته
بی اميد باز شدن

اما چه کنم؟
دوباره رنگ نگاهم پريده است
دو باره صدايم نفس نفس می زند


کسی از کوچه دلم نمی گذرد
جوانيم چه آسان از دست ميرود
چيزی در قلبم فرو می ريزد
چيزی در من تمام می شود
مثل کودکی هايم که مرده اند

و من دوباره
تنها مسافر اين جاده بی عبور خواهم شد
بی حضور خورشيد
بی نور ماه
و در تمام راه
باد در گوشم
آواز خواهد خواند

و سر انجام
خواهم رسيد
به آن دو راهی هميشگی
زندگی کردن
يا زندگی را تحمل کردن ...

 

خط خطی شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:42 به قلم پسر تنها| |

همیشه هر وقت دلم میگرفت

باهات حرف میزدم

آخه حرفات ...

صدات ...

منو آروم میکرد

ولی حالا ...

تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره

آروم آروم

دل تنگم داره

بی تو میمیره ...

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من دگر به پایان نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


قدم زنی در دربند و تنفس هوای تازه

لرز و لذت بردن از بازدم تنفس

یاد خاطرات و آه کشیدن

نمایشگاه بین المللی الکامپ

تنوع سخت افزار و ادوات شبکه ی وارداتی !

و البته تنوع داف های رنگ و وارنگ برای جذب مشتری

کیه که بدش بیاد ..!

هر چیزی لذت خاص خودشو داره

از سیگار برگ و وُدکا و ویسکی و طعم لب های سرخ قطعا کسی بدش نمیاد

اما اینکه پاک بمونیو پای اعتقاداتت وایستی و بعد احساست لگد مال بشه این خیلی سخته

اینکه از یه آدم معمولی واسه خودت فرشته بسازی و تمام احساستو پاش بریزی ...

بعد اونو ازت بگیرن ... خیلی سخته

نمیدونم از چی باید بگم

از لذت خوردن ذرت مکزیکی تو هوای سرد

یا طعم تلخ قرص ها

یا از غصه خوردنام

بیخیال

چه اهمیتی داره ...

 

 

خط خطی شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:58 به قلم پسر تنها| |

جدایی رو دوست دارم

چون دلم برات تنگ می شه

من این دلتنگیا رو دوست دارم

من جدایی رو دوست دارم

چون برات گریه می کنم

من این گریه ها رو دوست دارم

من جدایی رو دوست دارم

چون به تو وفا دارم

من این با وفایی ها رو دوست دارم

من جدایی رو دوست دارم

چون دلم می شکنه

عاشق تر می شم

من این دلشکستگی ها رو دوست دارم

من جدایی رو دوست دارم


چه شبی شده

پر از درد و خنده ..!

یه روز تو زندگیم بود

انگار همینجا روبروم بود

اما آرزوم نبود

فکر میکردم باید یه روز از آسمون بیاد تا به آرزوم برسم

چه اشتباهی کردم

خیلی وقتا دلشو شکستم

خودمو نمیبخشم

حالا که پشیمون شدم

دیگه پیشم نیست

اگه منو نبخشه حق داره

خیلی شرمنده از خودم میشم

من ستاره رو داشتمو دنبال ستاره بودم ..!

همش هم از خدا گلایه داشتم چرا من یه ستاره واسه خودم ندارم

ستاره تو دستام بود

به من تکیش بود

من احساسشو نادیده میگرفتم

حتی بعضی اوقات این احساس پاکشو میکشتم

یادم نمیره

یه روز خیلی سرش داااااااااااد زدم

در ماشینو محکم بستم

بهش تهمت زدم ..!

وااااااااااااااااااای

اما غافل از اینکه داره بخاطر من , چی میکشه ..

 

 

خط خطی شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:58 به قلم پسر تنها| |

اگه با نوشتن خاطرات و غم هام رو زندگیش تاثیر میذارم

پس باید دیگه ساکت بشم

شاید حتی حق درد و دل هم ندارم

باز هم بخاطر اون ...

یاد روزی میفتم که میخواستم ترکش کنم

خودمو به خنده میزدم

گریه میکردم

میخواستم فراموشش کنم اما نشد

یاد عکسی که همیشه کنار آیدیش اونوقتا میذاشت

"بی تو بودن کار من نیست ٬ تا دلت نرفته برگرد "

یادمه وقتی باهاش خداحافظی کردم برای اولین بار بهم گفت : دوست دارم

بهش گفتم :دیر گفتی !

شاید از سر خودخواهی بود .. من انتظار زیادی داشتم

اولا که با هم آشنا شدیم آخر هر مکالمه بهم میگفت : خدافظی بلدی ؟!!

قند تو دلم آب میشد

هر وقت باهاش حرف میزدم روحیم عوض میشد

بهم انرژی میداد

به منم عاشقی یاد داد

منم بعد از یه مدتی پایان مکالمه ها میگفتم : مواظب خودت باش ٬ دوست دارم ٬ بای ...

داشتم میگفتم

دو روز نشد که شبش اس ام اس زدم

به دید یه دوست ساده حالشو پرسیدم

گفتم چی شده ؟ چرا بد اخلاقی میکنی؟

گفت: بگو چند روزه نخندیدیم ؟ چند روزه با هم حرف نزدیم؟

اینا رو که اس ام اس زد حالم بد شد

نتونستم طاقت بیارم

برگشتم

اون روزا من درست فکر میکردم که خانواده ها به توافق نمیرسن

اما این دل نازکم برگشت

اصلا پشیمون نیستم

چون تا آخرش وایستادم

اما نشد ..!

میخواستم ازش رد بشم

میخواستم باهاش بد بشم

اما دلم راضی نمیشد

همیشه اونو روبروم تصور میکردم

حس میکردم کنارمه

اما چه فایده!

بعد که برگشتم هی میخواستم دلمو به دریا بزنم

وقتی روبرومه بهش بگم دوسش دارم اما نمیشد

حس میکردم با ترک کردنش دیگه از دلش رونده شدم

خودمو مثل یه مهمون ناخونده فرض میکردم

با اینکه کنارم نبود اما حس خواستنش همیشه باهام بود

حس میکردم کنارشم

خودش نبود اما خاطرش همیشه پیشم بود

روزای سختی بود

چه گریه ای میکردم که مامی از دستم گریش میگرفت ولی نمیدونست که چی شده

اما به هر حال برگشتم با امید اینکه همه چی درست شه که نشد ...!

بیخیال

چه میشه کرد

دونه های سرخ انار که بهم چشمک میزنن یا کاپوچینوی داغ

باورتون میشه دیگه لذتی برام ندارن

حتی آلوچه و ترشک که خیلی دوست داشتم

فقط درس و تدریسه که منو تا حدودی سرگرم میکنه تا کمتر فکر کنم

به هر چی که نیگا میکنم میرم تو فکر

خیلی خستم

فردا نوبت مشاوره دارم

قراره تست شخصیت بدم !

چه شود

فعلا

 

 

 

خط خطی شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:45 به قلم پسر تنها| |

اینکه چی شده هنوز خودم اصلا باورم نمیشه

تلخ ترین شیر نسکافه ی عمرمو خوردم

ببین من چقدر حاالم خوبه ..!

به قول خودش یاد لحظه هایی که با هم بودیمو یاد کنم

با هم برای هم شعر میخوندیم :

دلاویزترین ٫ بی قرار توام ..

خیلی دلم میگیره

فقط قطره های اشک دور چشام حلقه میزنه

چیکار میتونم بکنم

چقدر داد و ناله زدم

اما ...

شاید خدا صلاحمو بهتر میدونه

خیلی خستم

روحی و به تبع اون جسمی

قرصا منو میندازه تا کمتر فکر کنم

اوضاع خوبی نیست

دارم از بین میرم

شاید هم خودمو زودتر راحت کردم

نمیدونم

میخوام از خاطراتی که یادم مونده بیشتر بنویسم

اگه این ذهن خسته ی من یاریم بده

تا بعد ..

 

 

خط خطی شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:13 به قلم پسر تنها| |

رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم

36۵ حسرت را همچنان میکشم به دنبالم...

یه شب مثل شبهای دیگه توی خواب تلخ

خودمو تنها دیدم لبه ی پرتگاه مرگ

پرت شدم من به طرف پایین بدون ترس

از وابسته بدون به یه چیزی میکنم ترک

دنیا و تمام رویاهام که بی ارزشن

شاید به حقیقت بپیوندند بی نبض من

من به هیچ کدوم از آرزوهام نرسیدم

گله ای نیست بی صدا از پیش همه میرم

اگه شکستن دل من کسیو آروم بکنه من میشکنم تا جون تو بدن دارم

مهم تویی که هنوز دلیل زنده بودنی

زندگی کن

من یه ندا من یه سوزم

یه رج یه غم توی درون تو

تا همین لحظه موضوع من این  نبودِ تو بوده

زندگی کن

میخوای بی روح سنگ بشی قید چیو بزنی

هر چی که هست نه نمیتونی

 نه نمیدونی

میشی مثل من یه آدم بی خاصیت

به سختی با این جور آدم  میگذره یه ثانیه

آره دنیای من

تاریک و سرد

لحظه و زمان به تندی میگذره

و هنوز من دلیل بودنمو نمیفهمم

از همون روزیکه میتونستم ببینم و درک کنم

 طعم انسان بودنو چشیدمو شدم سرد

من توی چشم کسی بی دلیل عکسمو ندیدم

وقتی که جلوم وایمیستاد و به من خیره میشد

از نگاهش خواستشو میفهمیدم

به خاطر همین هم میترسیدم

از سایم از هر کسی که از من حیوون ساخت نفرت دارم

تنها صدایی که توی خلوت من جا داشت

حرفای تو بود اما نمیدونی ما ههاست

 چیزایی درون منه که منو آزار میده

به جایی کارم رسیده که گریمم دلمو خالی نمیکنه

یه راهی نشونم بده

که واسه موندنم دلیل باشه یا ارزش

تو که خودت میدونی میسوزی

چطور از من انتظار داری

 نسوزم و از سر بگیرم دنیایی که اگه توش احساس داشته باشی

 نابودت میکنه میدونی نکن انکار

اگه من شکستم

اگه گفتم از درد

روحم مرده

ببین زخمو تو دلم که بیاد میاره گذشته رو

هر چی میمونه واقعیته که باورش سخته

چرا از بدو تولد حق زندگی مرگه

بگو حقیقته یا مثل این خواب تلخه

خورشید مال توئه بزار شب باشه واسه من

نوشته هام باشه آه من

نتونم زور بشنوم

یه سال باشه شبی سرد

باید یگم تا تسکین بده دردِ روحمو

ما٬ من٬ تو همه اسیر یه بندیم

درد واسه همه هست اما واسه من بیشتر

آره درد و غم ساختند جملاتمو

دیگه اثری از حیات توی لحظاتم نیست

تو میتونی بدون هیچی به زنده بودن علاقه داشته باشی

 نگو که میلی به بودن توی این دنیای مجازی نداری که محاله

چون تو هم بخشی از این دنیایی

تو یه افسردگی ساده داری

به وقتش میگذره و  دوباره میخندی

 دنیا به رسمش ادامه میده

تا هستیم باید زندگی کنیم

اما من یه پسر تنهام که باید بنویسم ..

 


   

خط خطی شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:33 به قلم پسر تنها| |

یافتم یافتم آن نکته که میخواستمش

باشکوفایی خورشید و

گل افشانی لبخند تو آراستمش

تاروپودش را از خوبی و مهر

 خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام

دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست

 در دل مردم عالم به خدا

 نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید

 تو هم ای خوب من

این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو

دوستم داری؟ را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو

"فریدون مشیری"


شعری که خیلی دوسش دارم

چون همیشه از عشقم میخواستم واسم بخونه

الان هم به خواسته ی اون براتون گذاشتمش

عاشق باشید تا زنده بمانید

خط خطی شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:18 به قلم پسر تنها| |

THE RAIN IS RAINING ALL AROUND

It falls on field and tree

It rains on the umbrellas here

And on the ships at sea.

by : Robert Louis Stevenson


آسمون از صبحه که گرفته عین دل من اما گریش نمیاد

به پرواز پرنده در آسمان خیره میشوم

و به فکر فرو میروم

عشق من یکطرفه حرفاشو میزنه

نمیدونه که من ارزش اونو نداشتم

اگه داشتم بهش میرسیدم

تمام اتفاقات تقصیر خودم بود

به اون توهین شد

اما دم نزد

من اگه دارم نفس میکشم با یاد اونه که منو زنده نگه میداره

خدا کنه هر کجا هست و با هر کی هست خوشبخت باشه

امضاء : alone boy

خط خطی شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:52 به قلم پسر تنها| |

با تو هستم ای قلم

تو ای همراه و ای همزاد من

سرنوشت هردومان حیران بازی های زشت سرنوشت

شعرهایم را نوشتی دست خوش

اشک هایم را کجا خواهی نوشت


دلم صد باره شده

بی تو آواره شده

هر روز به یه جرمی میسوزه

دلم خسته شده

مثل یه پرنده ی پر بسته

همینیه که هستم !

آخه نمیشه ازت رد بشم

بدجوری منو به خودت وابسته کردی

آیا بودن من برای کسی مهم بود ؟

رفتی

میگی بخاطر من رفتی

منی که عاشقت بودم

خسته شدم از این همه در به دری

هر چی که بهت دادم مال تو

از این همه بازی دنیا خسته شدم

دیگه مهم نیست که ندارمت تو رو ...

به قول دریا :

درست مث یه تقویم که عوض میشه سربهار

میندازمت یه گوشه ودیگه میذارمت کنار ...

دیشب خیلی گریه کردم

ددی خیلی از دستم ناراحته

امروز صبح بعد از یه قدم زنی رفتم آفیس ددی

گفتم خودمو سرحال نشونش بدم اما ...

گفتم : سلام ددی ٬ خوبی ؟

جوابم این بود : نه از دست تو ( با یه حالت گرفته و غمگین )

دنیا رو سرم آوار شد

اما من حالِ خودمو هم ندارم

ماشینو گرفتم

رفتم توی خیابونا

موزیک با صدای بلند تو گوشم پخش میشد

آهااااااااااااااااااااای alone boy

چت شده

چرا با همه غریبگی میکنی

چرا رفتارت سرده

دوباره اون غرور لعنتی

نمیخوای کسیو به دلت راه بدی نده

ولی چرا با بقیه اینطوری میکنی ...

تو خودم بودم

ددی اومد

یه تسبیح با دانه های سرخ که جذبش شدم بهم داد

گفت : کمی با خدا مناجات کن تا آروم بشی

اما احساس غریبی میکنم

خیلی وقته دیگه تو این قید و بندا نیستم

میگم من که نیازی ندارم !

دونه های تسبیح الان که دارم مینویسم بهم چشمک میزنن

مگه راه برگشتی هم هست

این راهو باید تا آخر ادامه داد

شاید وقتی دیگر ... 

 

 

 

 

 

 

خط خطی شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:17 به قلم پسر تنها| |

میدونی از کجا شروع شد ؟

بعد از یه بحران سنگین و سخت

بعد از حدود ۷ سال عذاب

شاید دنبال یه بهونه بودم واسه شروعی تازه

ماجراها داشتم که بماند چه گذشت

تا رسیدم به خرداد امسال و فصل امتحانا

خیلی اتفاقی و ناخودآگاه

توی امتحانا دیدم که ...

یه مدتی گذشت

دیدم نه انگار واقعا عاشق شدم

اما اون ترس همیشگی که باهام همراهه

منو می ترسوند

شاید بعد ها احساس می کردم که از دستم خسته شده

که بخاطر همین بود سه باری ولش کردم اما نذاشت که برم

اون روزا حس میکردم بدجوری عاشقش شدم

نه عادت بود نه یک هوس

برام شده بود مثل نفس

خودمو تو بهشت میدیدم و اونو فرشته ی خودم

میگفتم اون مال منه

با خودم میگفتم هر چی هم که بهم بِدن

فقط اونه که تو سرنوشتمه

شاید بشه گفت دنیارو گشتم تا بهش رسیدم

چشماش واسم فرق میکرد

تا پای جون دوسش داشتم

حاضر بودم هر چی بخواد بهش بدم تا کنارم بمونه

چه زود گذشت ...

شاید بعدها بیشتر گفتم

حرفای مشاور داره روم تاثیرشو میذاره

امروز احساس مفید بودن کردم

سعی کردم به جنبه های مثبت خودم بیشتر فکر کنم

اما ...

چی بگم آخه

نه لانچْ نه دینِرْ

چِم شده نِیْدونم

 

 

 

 

 

 

خط خطی شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:55 به قلم پسر تنها| |

دیگه تموم شد

انگار دارم میمیرم

هر کیو میبینم ...

بیخودی دارم ...

دیگه تموم کارِ من

دلم بی دوا شده

به تو مبتلا شده

هِیْ دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد..........................

avid از دوری تو مثل یه دیوانه شده

avid شوخی نکن این دل دیوانه شده

سر دو راهی موندم

چی کار باید میکردم

من که با هر چی میشد

میخواستم عاشقت کنم

اما ...

بسه دیگه ...

کمی مطالعه و برک فست

دانشگاه و تدریس

جلسه مشاوره

به هم ریختم

چقدر منو کنکاش میکنه

خسته شدم

لانچ و رِست و موسسه

موزیک و رفتم تو کُما

Lets take a walk ...

با دایی جونم رفتیم دلفین

سالاد کلم و دلستر گلابی

برای این لحظه ها که بیام تو نت و بنویسم بی تابم

بیقراری میکنم

 

 

 

 

 

خط خطی شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:13 به قلم پسر تنها| |

برگشت از سفر دو روزه

دیشب هر کاری کردم نتونستم بنویسم

خیلی حرف تو دلم بود

گرچند دیروز توی خونه دایی و خاله ...

وقتی دنیا دور سرت میرقصه

میخوای یه نفس عمیق بکشی

اما

یه تیری تو سینت میفته که باید ...

برگ های قرصات یکی یکی تموم میشه

اما چیزی که میمونه

بدن نحیف و خستست

چه حسی بهت دست میده

صبح در به در تو انقلاب دنبال کتاب تجارت الکترونیکی بودم

بالاخره یافتم

حالا بیا و بخون !

کمی پیاده روی و پارک و ناهار

ظهر هم ملاقات با Lilian

عضو Youth Globe

برای استارت یه داستان

همه میگن چرا با خودت اینطوری میکنی؟

یه روزی میاد خودت به این روزا میخندی

فکر نکنم این روزای سخت خنده دار باشه...!

عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم

و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم

و هیچ کس در نمی یابد که عشق همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود .

خیلی وقتها دنیا حرف داری و نمیدوی چطور بگیشون

خیلی وقتها یک دنیا بغض گلوت رو گرفته ولی اصلاً نمیتونی گریه کنی

خیلی وقتها میخوای فریاد بکشی اما از ترس اینکه کسی صدات رو نشنوه ساکت میمونی

و فقط نگاه میکنی

جالبه انگار تو این  دنیا واکنشها قویتر از کنشها هستند

صدای گنجشکها هنوز بهم امیدواری میده درست مثل صدای خنده دوستانم

ذهنم خیلی مشغول شده و برام خیلی جالبه که چقدر مرگ و زندگی نزدیک به هم هستند

‌پس چرا برای دو همسایه به این نزدیکی اینقدر رفتارهای متفاوت از خودمون نشون میدیم

برای یکیش این همه شادی و پایکوبی و برای اون یکی همسایه گریه و آه و ناله!

کاش میتونستیم به شادی و غم‌هامون تسلط داشته باشیم

و با وجود یکیش صدای خندمون کل دنیا رو نگیره و با نبود دیگری ناله‌ و فغانمون سر به فلک نگذاره!

در کل که به این نتیجه رسیدم که در لحظه زندگی کنم

و چیزهایی رو که دوست دارم رو در همون روز به دست بیارم

و کمتر به آینده دل ببندم، چرا که شاید فردایی در انتظارم نباشد!

پس پیش به سوی ثانیه آینده

 

 

 

 


 

 

خط خطی شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:47 به قلم پسر تنها| |

بی تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد

مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ی ثانيه ها سايه شدند

سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دريا گفتند

موج در موج اين خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد


صدای هق هق گریه ام مثل کودکان ناز نازی

در و دیوار خانه را پر کرده است

سرم را به زیر پتو میبرم تا غیر از تاریکی چیزی نبینم

مامی و سیستر از بیقراری های من نگرانند

اما چه کنم

حال من دست خودم نیست

آرزو میکردم کاش تمام آن چیزی که بر من گذشت خواب بود

اما مگر میشود خود را به خواب غفلت زد

مگر میشود چشمها را بست و همه چیز را نادیده گرفت

نه ٬ باور کنید سخت است

نفس کشیدن در این هوای غم آلود

طعم خوشمزه ی لازانیای دستپخت سیستر با دلستر گلابی ٬

کمی میشود خورد تا بیشتر نفس کشیم و این روزهای تلخ را تجربه کنیم

ددی میگوید : هر چه بود تجربه ی خوبی برایت بود.

میدانم تجربه ی گرانبهایی است بخصوص اگر عشق باشد

اما خیلی گران و سخت بدست آمد و از دست رفت ...

به این باور رسیدم

که عشق مانند اتفاقی بسیار شیرین و ناگهانی

که اصلا انتظار آمدنش را نمیکشیدی

می آید و زندگیت را زیر و رو میکند

و بعد از چند صباحی که به آن عادت کردی

خیلی غافلگیرانه تو را ترک میگوید

تا تمام عمر در حسرت آن لحظه های شیرین

آه بکشی و گریه کنی

و سر آخر هم باید تمامی این اتفاقات را به حساب تقدیر و سرنوشت بگذاری

به فکر فرو میروم

دست به قلم خوبی ندارم

اما عشق این جرات را به من داد تا بنویسم

از هر آنچه که در من میگذرد

بعضی ها در تعجب می مانند

که این چه حالیست که به من دست داده

چه بگویم

از کجا بگویم

از شیرینی لحظه ها یا تلخی فراق عشق

کلمه ها خود به خود می آیند

آرامش می دهند

من به این آرامش خرسند

چاره ای نیست

باید ساخت و سوخت

شاید که خدا بهتر میداند ...  

به قلم  avid ---> alone boy

 

 

خط خطی شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:36 به قلم پسر تنها| |

سلامی به وسعت گرمای غزل

غزلی دیگر

اما زمان سرد بی مرگیست ، طوفانی آتش پیشه در راه است

یا سیب از دست تو می افتد یا شاخه های عشق کوتاه است

ما را دخیل مرگ می گیرند از آسمان آبی وارون

بر روی این نا ممتد خسته دستاسی از خلخال اشباح است

شاید که در دستان ما چیزی با نام یک تقدیر می چرخد

وقتی خروسان خسته می خوانند وقتی که شب لبریز روباه است

آهسته با ما می چکد چشمی تا نبض دستت را بگیرد باز

این چشم مشکی سخت بارانی است

این چشم با هر لحظه همراه است

وقتی بخواهد دست پاییزی این زرد برگ چشم هایت را

خواهی نخواهی می روی  اینجا هزاران دست کوتاه است


چرا به اون لحظه های قشنگ و تکرار نشدنی قسمم میدی

من نمیدونم سرنوشت داره منو به کجا میبره

به ناکجا آباد

بخدا از خودم خسته شدم

دارم از دوریت و اون لحظه ها دق میکنم

چقدر یواشکی گریه کنم

نفسم بالا نمیاد

نفس تنگی همیشگی

چقدر بریزم تو خودم

خط خطی شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:34 به قلم پسر تنها| |

دستهایم می هراسند از من

دستهایی که طاقت آورده اند

 اعماق سکوت های بی انتهای  تمامی من را . . .

این روزها

مشت می شوند

از یاد آوری تلخی زهر آلود وفادار ترین خاطره ها . . .

و

من همه اش فکر می کنم

کاش چشم بودند

که باران می شدند

در آغوشت . . .

 

--------------------------------------------------------------------------------


حالم اصلا خوب نیست

از صبحه بیدارم

دانشگاه رفتم برای کارگاه آموزشی

بچه ها رو دیدم چقدر هپی بودند

اما من ...

از برگشتن

موزیک تو گوشام پخش میشد :

"آره خودشه

                باز باید از جادوی زن گفت

                                       باز باید از عاشق شدن گفت ..."

رفتم تا محله ی عاشقی

به هم ریختم

در حال رانندگی زدم زیر گریه

دلم برا اون روزای قشنگ خیلی میسوزه

برای بی طاقتیام

دلتنگیام

بچگیام

رسیدم خونه و یه ناهار مختصر و دکتر پوست و مو

چه نسخه ای پیچید برام

ظهر با ددی رفتیم جلسه ختم یکی از دوستان همکار

بدتر شدم موقع تشیع جنازه

با ددی کمی قدم زدیم

رفتم موسسه

پکر .. تو خودم بودم

شب با سیستر رفتیم خرید

کلی خرج کردم یه شبه

البته برای خونه نه خودم

بدنم درد میکنه

دلم واسه اون روزاااا خیلییییییییی تنگه

چرا نشد..؟

دارم از غصه می پوسم

 

 

 

 

 

خط خطی شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:9 به قلم پسر تنها| |

 دستی

عقربه های ساعت را خواب کرده است . . .

و من

 از این روزهای بی حجم سر می روم . . .

- یک !

.

.

.

همیشه آدم دلش میخواد با یکی درد دل کنه ...

این وب دفتر خاطرات منه

خاطراتی که میخوام با شما مرورش کنم !

جالبی اینه که اکثرا به من میگن چرا رفتارت بعد این شکست عشقی !!! مثل دختراست !!!!

نمیدونم مگه من حق ندارم عاشق باشم !

هیچ فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم

دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد

قلبم شتابان میزند

شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام ...


دوباره یه صبح سرد و بی روح

از ۶.۵ بیدارم

دراز کشیده

یه نوبت دکتر پوست گرفتم

صبحانه نان تست و نیمرو دستپخت مامی

کمی هم مربای توت فرنگی !

رفتم تو فکر

شاید یه حس تازست

امیدوارم اینطور باشه

یه امید برای شروعی تازه

میخوام مطالعه کنم نمیشه

دیشب تو خیابون زیر نم نم بارون قدم می زدم

دنبال یه بهونم برای دوباره زندگی کردن

ولی اون بهونه رو پیدا نمیکنم

کارگر اومده ٬ نمیشه خوابید هم مثل هر روز که تا ۱۰ میخوابیدم

دیروز صبح که پا شدم حالم یه جوری بود

رفتم تو خیابونا قدم زدم

تا حالم بد شد و رفتم آفیس ددی

منو آورد خونه

قرص و بعدشم موسسه

از بعد از ظهر دیروز حس کردم حالم بهتره

خدا میخوام از این وضع در بیام کمکم کن

فکرایی تو ذهنمه

که اگه عملی بشه وجودم آروم میشه ...

 

 

 

 

 

خط خطی شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 8:30 به قلم پسر تنها| |

شبی از پشت يك تنهايی نمناك و بارانی

 تورا با لهجه گلهای نيلوفر صداكردم

 تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعاكردم .

 پس از يك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی

 احساس تورا از بين گلهايی كه در تنهايی ام روئيد با حسرت  جدا كردم

 و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی :

دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم

 تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها كردم؛

 همين بود آخرين حرفت

 و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشيد وا كردم .

نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا؟ شايد خطا كردم ......

 

 

 

 


 

خط خطی شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:20 به قلم پسر تنها| |

اگه هنوز به ياد تو ، چشمامو رو هم می ذارم

اگه تو حسرتت هنوز ، هزار و يک غصه دارم

اگه شب ها به عشق تو ، پلک روی پلک نمی ذارم

می خوام تو اينو بدوني ، من راه برگشت ندارم

امروز می خوام بهت بگم ، کسی نمی رسه به پات

امروز می خوام بهت بگم ، هيشکی نيومده به جات

نمی تونم نشون بدم دلم چه گوشه گير شده

بيا و اشکامو ببين ، اگر چه خيلی دير شده

باور اين که بتونم بی تو باشم سخته برام

نمی شه که دل بکنم ، عشقو بذارم زير پام

کاشکی تو چشمام بخونی ، پشيمونم از هر چی بود

تمام تقصير رو بذار به پای اين دل حسود


امروز اصلا جالب نبود

بعد از ۱۰ ساعت خواب و صبحانه

کتابخونه و یه صفحه کتاب خوندن !

شیر کاکائو و پیراشکی

دوباره خواب تا ۱.۵

با یکی از دوستام درد و دل کردم

ناهار نخورده و موسسه

ددی هوامو داره و اومد بهم سر زد

عصرانه خامه خرما

کل روز تو خودم بودم ٬ پکر

دلنوازان و اسپاگتی

حالا هم نت گردی

بدنم خیلی درد میکنه در طول روز

قرصی که میخورم میندازتم

حس خوبی ندارم

از درسام افتادم


 

 

 

 

خط خطی شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:28 به قلم پسر تنها| |

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

  قصه به پایان رسید

و من همچنان در خیال چشمان تو ام !

قصه به پایان رسید

و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ..............

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند

از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟

از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟

وقتی دلت خسته شــد ،

        ديگر خنده معنايی ندارد ... 

           فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

               وقتی دلت خسته شــد ،

              دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

             فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

              وقتی دلت خسته شــد ،

                  دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...

 

 

 

 


 

خط خطی شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:3 به قلم پسر تنها| |

 

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.


امروز چی جوری گذشت نفهمیدم

یکم درس و رفتن پیش مشاور

خیلی باهاش حرف زدم

از دردام گفتم

بهم امید داد

وقتی از مشاوره برگشتم احساس بهتری داشتم

اینکه باید زندگی کرد و چاره ای نیست

ساندویچ و موسسه و کمی عبادت

شب هم شام و الان هم نت گردی

چند وقتی شده همش احساس خستگی میکنم

راستی داشتم به این فکر میکردم انگار منم به دستمال کاغذی شباهتی دارم

همیشه دوست دارم با بقیه فرق داشته باشم ...

دختر فراری گفته بود یاد کدوم خاطرات واست زنده میشه؟

یاد خاطرات دوران شیرین عاشقی که لحظه لحظش واسم با ارزشه

همیشه شاد و عاشق باشید

 


 

 

 

خط خطی شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:32 به قلم پسر تنها| |

 

خسته ام از لبخند اجباری

خسته ام از حرف های تکراری

خدایا !

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشته اند

حیف که من زاده ی امروزم

خدایا !

جهنمت فرداست

پس چرا امروز میسوزم!؟؟

رسم زندگی این است

یه روز کسی رو دوست داری

و روز بعد تنهایی

به همین سادگی !

دل بستن مثل پرت کردن یه سنگ تو دریاست

اما دل کندن مثل پیدا کردن همون سنگه !

زندگی باید کرد !

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید در پس این باران

گاه باید خندید بر غمی بی پایان ...

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من میتوانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم نه .. اصلا خوب نیست

تا بعد بهتر می شود ...

فکری برای این دلِ آرام غمگین میکنم

من میپذیرم رفته ای و برنمیگردی همین !

خود را برای درک این صد بار تحسین میکنم

کم کم ز یادم میروی ٬ این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ٬ صد بار تضمین میکنم.


ههه

مثلا حالم بهتر شده

کمتر گریه میکنم

صبح تا ظهر دانشگاه

یه کلاس و مباحثه دروس ارشد

چرخ در خیابان ها

زنده شدن خاطرات

موسیقی سیاوش قمیشی

سردرد مداوم و کمی استراحت

کمی عبادت با خالق هستی

یک دوش آب گرم و نوشیدن کافی میکس

تماشای سریال دلنوازان در جمع گرم و صمیمی خانواده

سفارش غذا به دستور مامی

بعد از مدتها در جمع خانواده شام خوردم به اصرار مامی

کمی بحث در مورد مسائل روزمره ی زندگی با ددی و مامی و سیستر

سر دردی که ولم نیمکنه

و اضطراب همیشگی که راحتم نمیذاره

من دارم زندگی میکنم !؟؟

 

 

 

خط خطی شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:3 به قلم پسر تنها| |

              

  

من دارم خودمو آزار میدم

ببخشید دست خودم نیست

چرا وقتی یه چیزی ازم میخوای میگی اگه واست ارزش دارم ...

ببخشید مزاحم زندگیت شدم

نمیذارم راحت به زندگیت برسی

حتی آیدیاتو حذف کردم که راحت باشی

شاید سکوت کردن من بهتر باشه

آخه غیر اینجا جایی رو ندارم که حرفامو بزنم

من تحمل ندارم که حرفامو بریزم تو دلم

همینطوریش دیواااانم

دیگه خوردن کاپیچینوی داغ با مربای توت فرنگی واسم لذتی نداره

ددی باهام قهره

به ددی و مامی بی احترامی میکنم

دلم به درس نمیره

حتی حس ورق زدن کتاب ندارم

آه کشیدن و موزیکای غمگین :

"دیوار سنگی" گوگوش {یادته}

"آرزویم اینست" لیلا

"بسه دیگه" مهسا

"خیلی سخته" لیلا

ببخش اگه روی کاغذم عکس دو تا دل کشیدم

ببخش که توی قلب من جز تو کس دیگه نبود

دوست داشتنت برای من یه رویای شیرین بود

وقتی دیدم برام یه حس تازه ای بودی

کاشکی تو سرنوشت من یه عشق واقعی بودی

دل بستم

شدی همه دنیای من

می بخشمت حالا که نیست

پیش تو دیگه جای من

چرا میخوای ساده ازت دل بکنم

چرا کسی نمیفهمه خیلی سخته

چیزی که برام یادگاری بود

حالا دیگه دوسش نداشته باشم ..!

چقدر از گریه ی امشب چشمم سرش شلوغه

غم سنگینی نشسته تو سینم

قلبمو میسوزونه طعم تلخ بعضی حرفا

کی میتونه حس این هفته های تلخو بفهمه

دارم از غصه می پوسم

این روزا خیلی بهم سخت میگذره

دیگه چی بگم

از آرزوهای دست نیافتنی

یا از شبهای تاریک و سرد که غم را در آغوش میگیرم

و تنم میلرزه تا صبح

نمیدونستم تو این جاده ی زندگی باید سکوت کنم

«آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون

پیروی کنیم از عشق   این جنون بی قانون»

تو هم آرزویی کن .. اوج آرزوی من خوشبختی توست

خط خطی شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:43 به قلم پسر تنها| |

 

 

 

 

یه دختر تنها از دلتنگیاش نوشته بود :

دل من اونقدر پاره ست...

موندنش مرگ دوباره ست...

آسمون سینه ی من خیلی وقته بی ستاره ست.

چرا با این مقدمه شروع کردم نمیدونم

اینکه دارن تو خونه واسه خودشون چه تصمیمایی میگیرن برام مهم نیست

اینکه تو این مدت چی کشیدم ...

بچه ها امروز تو دانشگاه بعد از مدتی که منو دیدن

گفتن چت شده .. گفتم نمیخوام راجع بهش صحبت کنم

چون فقط دردم بیشتر میشه ..بیشتر اذیت میشم

گفتم دیگه واسم مهم نیست چی شده

شاید دارم اینطوری وانمود میکنم

چاره ای ندارم

ساختن و سوختن و گلایه از خدا

در جواب shopolak بگم من ظرفیت حکمت خدارو ندارم

که اینقدر بی طاقت و کم تحملم

زندگیم فلج شده

موندم باید چیکار کنم

در جواب {.} براش آرزوی خوشبختی دارم

و بهش میگم مراقب خودش باشه

امرزو هم سر دو کلاس دانشگاه رفتم

دوباره از گوش دادن به درس لذت بردم

کم کم شروع کردم به درس و مباحثه

یه چیزی که نگرانم میکنه تو خونه میخوان بجای من تصمیم بگیرن

مثلا داره دلشون به حال من میسوزه !

من که دیگه کاری به کارشون خیلی وقته ندارم

با رفتار سردم و جدا کردن زندگیم آسوده ترم

خط خطی شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:8 به قلم پسر تنها| |


Design By : Night Skin